مِی خواه و گل افشان کن، از دَهر چه می‌جویی
این گفت سحرگه گل، بلبل تو چه می‌گویی؟
مَسند به گلستان بر تا شاهد و ساقی را
لب گیری و رخ بوسی، مِی نوشی و گل بویی
شمشاد خرامان کن و آهنگ گلستان کن
تا سرو بیاموزد از قدِ تو دلجویی
تا غنچه‌ی خندانت دولت به که خواهد داد
ای شاخِ گلِ رعنا از بهرِ که می‌رویی
امروز که بازارت پرجوشِ خریدار است
دریاب و بِنه گنجی از مایه‌ی نیکویی
چون شمعِ نکورویی در رهگذر باد است
طرفِ هنری بربند از شمعِ نکورویی
آن طرّه که هر جَعدش، صد نافه‌ی چین اَرزد
خوش بودی اگر بودی بوییش ز خوش خویی
هر مرغ به دستانی در گلشنِ شاه آمد
بلبل به نواسازی، حافظ به غزل گویی

غزل شماره‌ی ۴۹۵