المِنَّةُ لِلَّه که درِ میکده باز است
زان رو که مرا بر درِ او رویِ نیاز است
خُم‌ها همه در جوش و خروشند ز مستی
وان می که در آن جاست حقیقت نه مجاز است
از وی همه مستی و غرور است و تکبّر
وز ما همه بیچارگی و عجز و نیاز است
رازی که بَرِ غیر نگفتیم و نگوییم
با دوست بگوییم که او محرمِ راز است
شرحِ شکنِ زلفِ خم اندر خمِ جانان
کوته نتوان کرد که این قصّه دراز است
بارِ دلِ مجنون و خَمِ طرّه‌ی لیلی
رخساره‌ی محمود و کفِ پایِ ایاز است
بردوخته‌ام دیده چو باز از همه عالم
تا دیده‌ی من بر رخِ زیبایِ تو باز است
در کعبه کویِ تو هر آن کس که بیاید
از قبله‌ی ابرویِ تو در عینِ نماز است
ای مجلسیان سوزِ دلِ حافظِ مسکین
از شمع بپرسید که در سوز و گداز است

غزل شماره‌ی ۴۰